ويزگيهاي حق ونحوه شناخت آن

ویژگیهای حق و نحوه شناخت آن

 

بسیاری از مواقع از خود پرسیده ام که در شرایط غبار آلود کنونی چگونه میشود حق را از باطل تشخیص داد ؟ و در صورتیکه موضوعی را حق تشخیص دادیم از کجا متوجه درستی یا نادرستی آن گردیم؟ این نخستین پرسشی است که برای تمامی حق جویان مطرح میشود. زیرا جهان آمیزه ای از حق و باطل است و باطل به سبب فریبکاری و نیرنگ بازی همواره خود را حق مطلق و محض نشان میدهد و در این دغل کاری ، کاسة داغ تر آش و کاتولیک تر از پاپ میباشد. از این رو در بسیاری از مواقع انسانها در تشخیص و شناخت حق از باطل در تردید و حیرتند.

البته با بد بگویم که درک این مفهوم که همواره باطل خود را در چهرة حق نمایان میسازد و بقای آن نیز در گرو همین فریب و نیرنگ است خود گامی ارزشمند و حرکتی حق جویانه تلقی میگردد.اما پس از درک این مطلب، مهمترین دغدغة قبل از همراهی با حق، آن است که حق را درست انتخاب کرده و شناخته باشیم. این جاست که نیازمند معیارها و ملاکهایی برای جدا سازی و شناخت حق از باطل حق نما هستیم.

قرآن به عنوان کتاب راهنمای به سوی حق مطلق، بر آن است که تا از همه ابزارها ، امکانات و روشها برای معرفی حق و جدا سازی آن از باطل استفاده کند و انسانها را به سوی حق هدایت و رهنمون سازد. یکی از روشهایی که قرآن از آن بهره جسته ، معرفی حق از طریق معرفی اهل آن است؛ زیرا حق ویژگیهایی دارد که آثار آن در اهل حق ظهور میابد و از این زریق میتوان حق مطلق و آثار آن را در اهل حق شناخت و در مسیر آن گام برداشت.

لذا در اینجا ملب برآنم تا با بررسی آیات قرآنی تلاش کرده تا این ویژگی ها را معرفی کنم . امیداست بتوانم سهمی کوچک در روشن شدن مسیری که منجر به شناخت حق مطلق از حق نما میگردد ایفا نمایم.

شناخت حق از طریق متقابلان:

یکی از راههای شناخت هر چیزی شناخت ویژگیهای متقابل آن است . از این رو قاعدة مهم منطقی و فلسفی شکل میگیرد که در سخنان بزرگان و فیلسوفان به کرات مطرح میگردد که: « تُعٌرَفُ الٌاَشٌیاء بِاَضٌدادِها» یعنی چیزها با ضد آن شناخته میشود. زیرا وقتی صحبت از روشنایی میکنیم نفش روشنایی در ذهن ما ضدیت با تاریکی را تداعی میکند لذا به همین دلیل ما روشنایی را درک کرده و میشناسیم . البته نا گفته نماند که مراد از ضد در این جا هر نوع تقابل منطقی در میان دو چیز است . خواه این تقابل منطقی به شکل ضدان منطقی (درشت گویی منطقی) باشد و یا به شکل نقیضان منطقی (وارونة منطقی) تحقق یابد، بلکه حتی میتوان دیگر نسبت های منطقی چون عموم و خصوص مطلق و من کل وجه (از هر روی) را در این بحث جا داد . زیرا تقابلی که میان این امور وجود دارد، خود میتواند بخشی از تعریف باشد و حدود منطقی یا رسمی چیزی را نیز تبیین کند.

به هر حال ، یکی از راههای شناخت هر پدیدة دارای تقابلی، مراجعه به متقابل آن پدیده میباشد. حق و باطل نیز چون دارای تقابل نقیضان هستند میتوان از هر یک به شناخت دیگری دست یافت.

از این رو قرآ ن افزون بر تبیین خصوصیات حق برای تشخیص آن از باطل ، به ویژگیهای باطل نیز توجه میدهد تا از این طریق حق به خوبی شناخته شود.

اگر به آموزه های قرآن توجه شود به خوبی روشن میشود که حتی بخش عمده ای از راههای شناخت حق از باطل به معرفی باطل و آثار آن تعلق گرفته است . بلکه حتی در مواردی که قرآن به بیان ویژگیهای حق و آثار آن میپردازد ، در همان جا به نقیض آن یعنی باطل توجه میدهد و ویژگیها و آثار آن را نیز بیان میکند. به عنوان مثال هنگامیکه به ویژگی پیداری حق میپردازد ، در همان جا به ناپایداری باطل نیز اشاره میکند و یا هنگامیکه از سودمندی حق سخن میراند از زیان و خسرانی که باطل با خود همراه دارد نیز گفتگو میکند. این گونه است که با بهره گیری از روش شناخت متقابلان از طریق بیان خصوصیات و ویژگیهای یک دیگر به انسان کمک میکند تا به آسانی حق را بشناسد و به سبب آثار و پیامدهای مثبت و خوب آن ، در پی آن برود و در مقابل، با شناخت آثار و پیامدهای زیانبار و منفی باطل، از باطل گریزان شده و به آن گرایش نیابد.

ویژگیها و آثار حق و باطل:

قرآن در بیان ویژگیهایو آثار حق و باطل ، از شیوه های گوناگون استفاده کرده است تا هر کی در هر مقام منزلت علمی و رشدی، بتواند به سادگی از آنها بهره گرفته و مسیر حرکت زندگی خویش را انتخاب کند. از این رو از روشهای سخت و مشکل برهانی تا روش های ساده و آسان تمثیلی و داستانی استفاده کرده است.

از نظر قرآن ، انسان به طور طبیعی و فطری حق خواه است و گرایش به حق دارد، زیرا کمال گرایی و نقص گریزی در انسان ، فطری و طبیعی است و از آنجایی که کمال تنها در حق یافت میشود و باطل جز نقص نیست، به حق گرایش دارد و از باطل گریزان است. با این همه به سبب علل و عوامل درونی و بیرونی چون اشتباه در تطبیق و تغییر ماهیت و چهره دادن باطل و مانند آن، انسان ناتوان از شناخت حق از باطل شده و به سوی باطل به قصد حق گرایش می یابد.

البته انسانهایی که فطرت و طبیعت سالم و خدادادی خویش را از دست داده اند، به سبب این که دچار بیماری سخت دلی شده اند و ماهیت خود را دست خوش تغییر جدی ساخته اند، ناتوان از درک حق و باطل بوده و کمال و نقص را نمی شناسند و حتی به سوی باطل گرایش می یابند و آن را با تمام وجود می جویند.

شاید داستان مولانای بلخی در مثنوی بیانگر این تغییر شخصیت و ماهیت انسان و از دست دادن فطرت باشد. مولوی در داستانی از تغییر ماهیت و ذائقه سخن می گوید. در این داستان این معنا و مفهوم مورد تأکید ست که انسان در آغاز بر فطرت پاک و سالم آفریده شده و در مقام اعتدال و استوا ست و از این رو به طور طبیعی گرایش به زیباییها و حقایق به عنوان یک امر اهی و کمالی دارد؛ ولی اندک اندک به سبب وسوسه های بیرونی شیطان و ابلیس و هواها و خواسته های درونی نفش انسانی، از فطرت خویش دور میشود و به دام شیطان می افتد به گونه ای که فرهنگ و ارزشهای شیطانی برای او اصالت میابد و باطل به جای حق و نقص به جای کمال منشیند؛ زیرا فطرت و طبیعت چنین افرادی در یک فرآیند زمانی تغییر یافته و هویت و ماهیت جدیدی پیدا کرده است.

در این میان آمیختگی حق و باطل و شبهاتی که از راه این آمیختگی پدید می آید، امر را بر توده های مردم دشوار می کند و جالب اینکه انسان بیمار دل (فی قلوبهم مرض به تعبیر قرآن) و سنگ دل (کالحجاره او اشد قسوه در تعبیر قرآنی) حتی اگر از شبه بودن آن آگاه باشد به سوی باطل گرایش یافته است. مولوی در داستان مرد دباغ آورده است که چگونه مرد دباغ که عمری در میان راسته دباغان در میان دود و دم پوسن دباغی بوده، در بازار عطر فروشان از بوی خوش عطر غش میکند و بیهوش میشود و هر چه عطاران بر او عطر میپاشند فایده و سودی نمی بخشد تا اینکه شخصی او را شناخته از بازار دباغان چرمی بدبو را در کنار بینی او میگیرد و او به هوش می آید.

کسانی که گرفتار شبهات میشوند و در نهایت در ولایت شیطان میروند و تغییر ماهیت میدهند و باطل برای ایشان جای حق می نشیند و این گونه فطرت سالم خود را از دست میدهند، دیگر عطر کلام وحی و حقایق آسمانی و هنجارهای زیبای اجتماعی و اخلاقی و دیگر امور کمالی و ضد نقص، حال ایشان را به هم میزند.

از این رو خداوند در توصیف این افراد میفرماید که هر آیه ای که برای مؤمنان عامل رشد و بالندگی و هدایت است برای این مردمان عامل گمراهی و ضلالت میشود و بیش از پیش در آن غوطه ور می شوند ؛ چون کمال و حق به مزاج و ذائقة آنان خوش نمی آید و سخنان یاوه و بیهوده و رفتارهای زشت و زننده آنان را خوشحال می کند.

اصولاً کسانی که بیمار دل و سنگ دل شده اند و ماهیت انسانی و فطرت پاک و طبیعی خود را از دست داده اند، دوست میدارند که شبه آفرینی کنند، زیرا با آمیختگی حق و باطل میتوانند دیگران را با خود همراه سازند. چنین بیمار دلانی در اهل کتاب ، با آمیختن حق و باطل و ارایه آن به جای حق میکوشند به باطل خویش بها و ارزش دهند و به مقاصد باطل خود دست یابندو(سوره بقره آیه 42 و آل عمران آیه 71) .

از ویژگیهای حق سودمندی(سوره رعد آیه 17) پایایی و مانایی و اصلاح کنندگی است، زیرا حق، امری صالح است و افزون بر صالح بودن و دوری از فساد و تباهی موجب اصلاحات نیز میشود. این در حالی است که باطل بر فساد و تباهی استوار است و هر چیزی را نیز به فساد و تباهی می کشاند.

حق بصیرت زاست در حالی که باطل، آدمی را دچار جهل و نادانی میکند و پرده بر دیدگان می افکند تا حقایق را نبیند. از یان رو خداوند در آیات 58 و 59 سوره روم اینگونه بیان میکندکه دلهای کافران به سبب بدرفتاری و بدذاتی ایشان، مهر شده و دیگر قادر به تشخیص حق از باطل نیستند و بلکه حتی اگر تشخیص دادند به سوی باطل گرایش می یابند.

در حقیقت از آثار طبیعی باطل گرایی انسان، مهر شدن دلها و عدم توانایی از درک حقایق و تشخیص آن میباشد که نتیجه آن فرو رفتن بیش از پیش در تباهی و هلاکت جاودانه است.

همین باطل گرایی و کفر مردم است که قدرت تشخیص را از آنان میگیرد و حقایق را اموری موهوم می انگارند در حالی که باطل خود را، امری حق جلوه میدهند و به عنوان حق به سوی آن میروند.(سوره روم آیه 58) این همان تغییر ماهیتی است که در داستان دباغ مولوی بیان میکند.

خداوند در آیة 11 سوره بقره تبیین میکند که تغییر ماهیت در یک فرآیند غلط و باطل در سایة کفر و نفاق، موجب میشود که شخص بی انکه احساس کند که به سوی باطل میرود، افساد و کارهای فاسد و تباه کننده خود را از امور اصلاحی دانسته و خود را نیز مصلح میشمارد. به سخن دیگر، تغییر ذائقه و ادراک در این افراد موجب میشود تا باطل را جای حق ببینند و افساد را اصلاح بدانند و حتی بر این اساس مردم حق جو و حقیقت طلب را نادان و گمراه بشمارندو آنان را به تمسخر بگریند.(سوره بقره آیات 13تا 15)

حق اصولاً چیزی جز راستی وصداقت نیست، همانطور که باطل نیز چیزی جز دروغ و کذب و نیرنگ نمیباشد. این گونه است که اهل باطل همواره بر دروغگویی پافشاری دارند و در رفتار و کردارشان ، صداقت و وفاداری و راستگویی دیده نمیشود.

این در حالی است که دیگران را به دروغ و تقلب متهم میسازند و خود را اهل صداقت و راستی و راستگویی میدانند.

خداوند در آیاتی از جمله آیة 55 سوره قصص، اهل باطل را افرادی جاهل و بیهوده گوی می شمارد و بر این نکته تأکید میورزد که ایشان لغو و بیهوده گویی را در حالی به اهل حق و مؤمنان نسبت میدهندکه خود در آن غرفه هستند. از نظر مؤمنان نیز بیهوده گویی و شنیدن آن ، امری است که تنها انسانهای جاهل و بی خرد از آن پیروی میکنند . در این آیه ها ، جاهل در حقیقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر نادانی و فقدان علم ؛ بنا براین رفتاری همراه با بیهودگی و لغو در شنیدن و گفتن است که عمل اهل باطل میباشد.

از نگاه قرآن، پذیرش توحید، عین حق جویی و حق خواهی است و در مقابل، کفر و شرک چیزی جز باطل گرایی نیست. از این رو خداوند اهل شرک را باطل معرفی میکند. ( سوره اعراف آیه 173) و در آیات 7و 8 از سوره انفال خبر از میان رفتن باطل را در نهایت میدهدکه همان بطلان شرک و کفرمیباشد.

از نظر قرآن کردارهایی چون تجاوز گری ( سوره اعراف آیه33)، جادوگری و سحر( سوره سوره اعراف آیات 117و 118)، حرام خواری( سوره بقره آیه 188)، رشوه گیری و رشوه دادن ( سوره بقره آیه 188) حتی کار خیر چون صدقه دادن همراه با اذیت و منت ( سوره بقره آیه 264) صدقه ربایی و هر کار ریایی دیگر (سوره بقره آیه 264)، دنیا طلبی به جاب آخرت طلبی(سوره هود آیات 15 و 16) گوش دادن به غنا و موسیقی لهوی و لغو( سوره حج آیه 30 و سوره لقمان آیه 6 و نیز کافی جلد 6 ص 431)، غلو در دین(سوره مائده آیه 77) و کشتن بی گناهان به ویژه پیامبران و مصلحان (سوره بقره آیه 61 و آیات دیگر) از جمله امور باطلی است که انسان باید از آن ها پرهیز کند.

اصولاض هر امر ناهنجار و زشت و پلید عقلی و عقلایی و شرعی، از امور باطلی است که لازم است آن را ترک کرد و در مقابل هر امر هنجاری عقلانی و عقلایی و شرعی، از امور حق است که نتیجة آن در دنیا و آخرت آرامش و آسایش است . اگر آدمی امری را تجربه کرد که وی را دچار تردید و سرگردانی کند و از محبت و مهر مردم باز دارد و آخرت را نیز از یاد ببرد باید در حق بودن آن شک کرد و ترک آن را بهتر از انجام دانست.

اینها نمونه هایی از ویژگیهای حق و باطل است و مسلماً پرداختن به همة ویژگیهای حق و باطل و آثار و پیامدهای آن مجال وسیعتری را میطلبدکه در این مقال به همین اندازه اکتفا میشود.

ويزگيهاي حق واهل آن

ويژگي هاي حق و اهل آن

رضاصفدري

نخستين پرسشي كه از سوي حق جويان مطرح مي شود آن است كه چگونه حق را از باطل بشناسيم؟ زيرا جهان آميزه اي از حق و باطل است و باطل به سبب فريبكاري و نيرنگ بازي همواره خود را حق مطلق و محض نشان مي دهد و دراين دغل كاري، كاسه از آش داغ تر و كاتوليك تر از پاپ مي باشد. از اينرو مردم درشناخت حق و باطل درحيرت مي مانند.

البته درك اين مفهوم كه همواره باطل خود را درچهره حق نشان مي دهد و بقاي آن به همين فريب و نيرنگ است، خودگامي ارزشمند است. اما پس از درك اين مطلب، مهم ترين دغدغه قبل از همراهي با حق، آن است كه حق را بشناسيم. اين جاست كه نيازمند معيارها و ملاك هائي براي جداسازي و شناخت حق از باطل حق نما هستيم.

قرآن به عنوان كتاب راهنماي به سوي حق مطلق، بر آن است كه تا از همه ابزارها، امكانات و روش ها براي معرفي حق و جداسازي آن از باطل استفاده كند و مردم را به سوي حق، هدايت و رهنمون كند. يكي از روش هايي كه قرآن از آن بهره جسته، معرفي حق از طريق معرفي اهل آن است؛ زيرا حق ويژگي هايي دارد كه آثار آن در اهل حق ظهور مي يابد و از اين طريق مي توان حق و آثار آن را در اهل حق شناخت و در مسير آن گام برداشت. نويسنده در اين مطلب با بررسي آيات قرآني تلاش كرده تا اين ويژگي ها را معرفي كند. با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.

شناخت متقابلان

يكي از راه هاي شناخت هرچيزي آن است كه از ويژگي هاي متقابل آن آگاه شويم. از اين رو قاعده مهم منطقي و فلسفي شكل گرفته و در سخنان بزرگان به كرات مطرح مي شود كه: «تعرف الاشياء باضدادها؛ چيزها به ضد آن شناخته مي شود». البته ناگفته نماند كه مراد از ضد دراين جا هر نوع تقابل منطقي در ميان دو چيز است خواه اين تقابل منطقي به شكل ضدان منطقي باشد و يا به شكل نقيضان منطقي تحقق يابد، بلكه حتي مي توان ديگر نسبت هاي منطقي چون عموم و خصوص مطلق و من وجه را دراين بحث جا دارد، زيرا تقابلي كه ميان اين امور وجود داد، خود مي تواند بخشي از تعريف باشد وحدود منطقي يا رسمي چيزي را نيز تبيين كند.

به هرحال، يكي از راه هاي شناخت هر چيز داراي تقابلي، مراجعه به متقابل آن چيز مي باشد حق و باطل چون، داراي تقابل نقيضان هستند مي توان از هر يك به شناخت ديگري دست يافت. از اين رو قرآن افزون بر تبيين خصوصيات حق براي تشخيص آن از باطل، به ويژگي هاي باطل نيز توجه مي دهد تا از اين طريق حق به خوبي شناخته شود.

اگر به آموزه هاي قرآن توجه شود به خوبي روشن مي شود كه حتي بخش عمده اي از راه هاي شناخت حق از باطل به معرفي باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلكه حتي درمواردي كه قرآن به بيان ويژگي هاي حق و آثار آن مي پردازد، در همان جا به نقيض آن يعني باطل توجه مي دهد و ويژگي ها و آثار آن را نيز بيان مي كند. به عنوان نمونه هنگامي كه به ويژگي پايداري حق مي پردازد، در همان جا به ناپايداري باطل نيز اشاره مي كند و يا هنگامي كه از سودمندي حق سخن به ميان مي آورد، از زيان و خسراني كه باطل با خود همراه دارد نيز سخن مي گويد. اين گونه است كه با بهره گيري از روش شناخت متقابلان از طريق بيان خصوصيات و ويژگي هاي يك ديگر به انسان كمك مي كند تا به آساني حق را بشناسد و به سبب آثار و پيامدهاي مثبت و خوب آن، در پي آن برود و در مقابل، با شناخت آثار و پيامدهاي زيانبار و منفي باطل، از باطل گريزان شده و به آن گرايش نيابد.

ويژگي ها و آثار حق و باطل

قرآن در بيان ويژگي ها و آثار حق و باطل، از شيوه هاي گوناگون استفاده كرده است تا هر كسي در هر مقام و منزلت علمي و رشدي، بتواند به سادگي از آن ها بهره گرفته و مسير حركت زندگي خويش را انتخاب كند. از اين رو از روش هاي سخت و مشكل برهاني تا روش هاي ساده و آسان تمثيلي و داستاني استفاده كرده است.

از نظر قرآن، انسان به طور طبيعي و فطري حق خواه است و گرايش به حق دارد، زيرا كمال گرايي و نقص گريزي در انسان، فطري و طبيعي است و از آن جايي كه كمال تنها در حق يافت مي شود و باطل جز نقص نيست، به حق گرايش دارد و از باطل گريزان است. با اين همه به سبب علل و عوامل دروني و بيروني چون اشتباه در تطبيق و تغيير ماهيت و چهره دادن باطل و مانند آن، انسان ناتوان از شناخت حق از باطل شده و به سوي باطل به قصد حق گرايش مي يابد. البته انسان هايي كه فطرت و طبيعت سالم و خدادادي خويش را از دست داده اند، به سبب اين كه دچار بيماردلي و سنگ دلي شده اند و ماهيت خود را دست خوش تغيير جدي ساخته اند، ناتوان از درك حق و باطل بوده و كمال و نقص را نمي شناسند و حتي به سوي باطل گرايش مي يابند و آن را با تمام وجود مي جويند. شايد داستان مولاناي بلخي در مثنوي بيانگر اين تغيير شخصيت و ماهيت انسان و از دست دادن فطرت باشد. مولوي در داستاني از تغيير اين ماهيت و ذائقه سخن مي گويد. در اين داستان اين معنا و مفهوم مورد تأكيد است كه انسان در آغاز بر فطرت پاك و سالم آفريده شده و در مقام اعتدال و استواست و از اين رو به طور طبيعي گرايش به زيبايي ها و حقايق به عنوان يك امر كمالي دارد؛ ولي اندك اندك به سبب وسوسه هاي بيروني شيطان و ابليس و هواها و خواسته هاي دروني نفس انساني، از فطرت خويش دور مي شود و به دام ولايت شيطان مي افتد به گونه اي كه فرهنگ و ارزش هاي شيطاني براي او اصالت مي يابد و باطل به جاي حق و نقص به جاي كمال مي نشيند؛ زيرا فطرت و طبيعت چنين افرادي در يك فرآينده زماني تغيير يافته و هويت و ماهيت جديدي پيدا كرده است. در اين ميان آميختگي حق و باطل و شبهاتي كه از راه اين آميختگي پديد مي آيد، امر را بر توده هاي مردم دشوار مي كند و جالب اين كه انسان بيماردل (في قلوبهم مرض به تعبير قرآن) و سنگ دل (كالحجاره او اشد قسوه در تعبير قرآني) حتي اگر از شبهه بودن آن آگاه باشد به سوي باطل گرايش يافته است. مولوي در داستان مرد دباغ، آورده است كه چگونه مرد دباغ كه عمري در ميان راسته دباغان در ميان دود و دم پوست هاي دباغي بوده، در بازار عطرفروشان از بوي خوش عطر غش مي كند و بيهوش مي شود و هرچه عطاران بر او عطر مي پاشند فايده و سودي نمي بخشد تا اين كه شخصي او را شناخته از بازار دباغان، چرمي بدبو را در كنار بيني او مي گيرد و او به هوش مي آيد.

كساني كه گرفتار شبهات مي شوند و در نهايت در ولايت شيطان مي روند و تغيير ماهيت مي دهند و باطل براي ايشان جاي حق مي نشيند و اين گونه فطرت سالم خود را از دست مي دهند، ديگر عطر كلام وحي و حقايق آسماني و هنجارهاي زيباي اجتماعي و اخلاقي و ديگر امور كمالي و ضد نقص، حال ايشان را به هم مي زند. از اين رو خداوند در توصيف اين افراد مي فرمايد كه هر آيه اي كه براي مؤمنان عامل رشد و بالندگي و هدايت است براي اين مردمان عامل گمراهي و ضلالت مي شود و بيش از پيش در آن غوطه ور مي شوند؛ چون كمال و حق به مزاج و ذائقه ايشان خوش نمي آيد و سخنان ياوه و بيهوده و رفتارهاي زشت و زننده، آنان را خوشحال مي كند.

اصولا كساني كه بيمار دل و سنگ دل شده اند و ماهيت انساني و فطرت پاك و طبيعي خود را از دست داده اند، دوست مي دارند كه شبهه آفريني كنند، زيرا با آميختگي حق و باطل مي توانند ديگران را نيز به سوي باطل خويش بكشانند و آنان را با خود همراه سازند. چنين بيماردلاني در اهل كتاب، با آميختن حق و باطل و ارايه آن به جاي حق مي كوشيدند به باطل خويش بها و ارزش دهند و به مقاصد باطل خود دست يابند. (بقره آيه 42 و آل عمران آيه 71)

از ويژگي هاي حق، سودمندي (رعد آيه 17) پايايي و مانايي (همان) و اصلاح كنندگي است؛ زيرا حق، امري صالح است و افزون بر صالح بودن و دوري از فساد و تباهي موجب اصلاحات نيز مي شود. اين در حالي است كه باطل بر فساد و تباهي استوار است و هر چيزي را نيز به افساد و تباهي مي كشاند.

حق، بصيرت زاست در حالي كه باطل، آدمي را دچار جهل و ناداني مي كند و پرده بر ديدگان مي افكند تا حقايق را نبيند. از اين رو خداوند در آيات 58 و 59 سوره روم بيان مي كند كه دل هاي كافران به سبب بدرفتاري و بدذاتي ايشان، مهر شده و ديگر نمي توانند حق را از باطل تشخيص دهند بلكه حتي اگر تشخيص دادند به سوي باطل گرايش مي يابند. در حقيقت از آثار طبيعي باطل گرايي انسان، مهر شدن دل ها و عدم توانايي از درك حقايق و تشخيص آن مي باشد كه نتيجه آن فرو رفتن بيش از پيش در تباهي و هلاكت جاودانه است.

همين باطل گرايي و كفر مردم است كه قدرت تشخيص را از آنان مي گيرد و حقايق را اموري موهوم مي انگارند در حالي كه باطل خود را امري حق جلوه مي دهند و به عنوان حق به سوي آن مي روند. (روم آيه 58) اين همان تغيير ماهيتي است كه در داستان دباغ مولوي بيان مي كند.

خداوند در آيه 11 سوره بقره تبيين مي كند كه تغيير ماهيت در يك فرآيند غلط و باطل در سايه كفر و نفاق، موجب مي شود كه شخص بي آن كه احساس كند كه به سوي باطل مي رود، افساد و كارهاي فاسد و تباه كننده خود را از امور اصلاحي دانسته و خود را نيز مصلح مي شمارد. به سخن ديگر، تغيير ذائقه و ادراك در اين افراد موجب مي شود تا باطل را جاي حق ببينند و افساد را اصلاح بدانند و حتي براين اساس مردم حق جو و حقيقت طلب را نادان و گمراه بشمارند و آنان را به تمسخر بگيرند. (بقره آيات 13 تا 15)

حق، اصولا چيزي جز راستي و صداقت نيست، همان طور كه باطل نيز چيزي جز دروغ و كذب نمي باشد. اين گونه است كه اهل باطل همواره بر دروغگويي پافشاري دارند و در رفتار و كردارشان، صداقت و وفاداري و راستگويي ديده نمي شود. اين در حالي است كه ديگران را به دروغ متهم مي سازند و خود را اهل صداقت و راستي و راستگويي مي دانند.

خداوند در آياتي از جمله آيه 55 سوره قصص، اهل باطل را افرادي جاهل و بيهوده گو مي شمارد و بر اين نكته تاكيد مي ورزد كه ايشان لغو و بيهوده گويي را در حالي به اهل حق و مومنان نسبت مي دهند كه خود در آن غرقه هستند. از نظر مومنان نيز بيهوده گويي و شنيدن آن، امري است كه تنها انسان هاي جاهل و بي خرد از آن پيروي مي كنند. در اين آيه، جاهل در حقيقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر ناداني و فقدان علم؛ بنابراين رفتاري كه بي خردان انجام مي دهند، رفتاري همراه با بيهودگي و لغو در شنيدن و گفتن است كه عمل اهل باطل مي باشد.

از نگاه قرآن، پذيرش توحيد، عين حق جويي و حق خواهي است و در مقابل، كفر و شرك چيزي جز باطل گرايي نمي باشد. از اين رو خداوند اهل شرك را اهل باطل معرفي مي كند. (اعراف آيه 173) و در آيات 7 و 8 سوره انفال خبر از ميان رفتن باطل در نهايت مي دهد كه همان بطلان شرك و كفر مي باشد.

از نظر قرآن كردارهايي چون تجاوزگري (اعراف آيه 33)، جادوگري و سحر (اعراف آيات 117 و 118) حرام خواري (بقره آيه 188) رشوه گيري و رشوه دادن (همان) حتي كار خير چون صدقه دادن همراه با اذيت و منت (بقره آيه 264) صدقه ريايي و هر كار ريايي ديگر (همان) دنياطلبي به جاي آخرت طلبي (هود آيات 15 و 16) گوش دادن به غنا و موسيقي لهوي و لغو (حج آيه 30 و لقمان آيه 6 و نيز كافي، ج 6ص431)، غلو در دين (مائده آيه 77) و كشتن بي گناهان به ويژه پيامبران و مصلحان (بقره آيه 61 و آيات ديگر) از جمله امور باطلي است كه انسان بايد از آن ها پرهيز كند.

اصولا هر امر ناهنجار و زشت و پليد عقلي و عقلايي و شرعي، از امور باطلي است كه لازم است آن را ترك كرد و در مقابل هر امر هنجاري عقلاني و عقلايي و شرعي از امور حق است كه نتيجه آن در دنيا و آخرت، آرامش و آسايش است. اگر آدمي امري را تجربه كرد كه وي را دچار ترديد و سرگرداني كند و از محبت و مهر مردم باز دارد و آخرت را از ياد ببرد بايد در حق بودن آن شك كرد و ترك آن را بهتر از انجام آن دانست.

اين ها نمونه هايي از ويژگي هاي حق و باطل است و مسلما پرداختن به همه ويژگي هاي حق و باطل و آثار آن مجال وسيعتري مي طلبد كه به همين مقدار بسنده مي شود.

منبع: روزنامه - کیهان - تاريخ شمسی نشر 17/01/1389

بدون توليد علم ريزش داريم

بدون تولید علم‌، همیشه ریزش داریم

حجت‌الإسلام دكتر عبدالحسین خسروپناه

 

 

موضوع ریزش‌ها در نظام اسلامی مانند هر پدیده‌ی اجتماعی دیگر، تك‌عاملی و تك‌ساحتی نیست. علل و عوامل مختلفی می‌توانند در بروز این پدیده نقش داشته باشند. اما بعضی عوامل، عوامل معلِّل هستند و بعضی مدلِّل. گاهی علت‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی سبب می‌شود كه شخصی ریزش كند؛ مثلاً به‌عنوان شخصیت انقلابی حضور داشته، سال‌ها زندان و زجر كشیده، شكنجه دیده و در پیروزی نهضت نقش مؤثر داشته اما پس از مدتی می‌شود علیه انقلاب. از طرفی ممكن است دلائل مدلّل هم باشند؛ یعنی وجود معرفت‌هایی سب عدول از فرآیند انقلاب شده و منشأ ریزش گردند.

 

آموزه‌های دینی برخی علل روان‌شناختی و جامعه‌شناختی این پدیده را بیان كرده‌اند كه به شرح آن می‌پردازم:

 

  1. تأثیر مال حرام؛

انسانی كه اهل حرام‌خوری شود، به مرور زمان دیگر نمی‌تواند مسیر درست را طی ‌كند و در برابر نهضت اصیل اسلامی هم می‌ایستد. چرا طلحه و زبیر مقابل امیرالمؤمنین ایستادند؟ مهم‌ترین عامل آن فرصت استفاده از اموال نامشروع بود كه باعث شد تا آن‌ها ثروت‌های بادآورده كسب كنند. كسب مال حرام، سبب ‌شد حقیقت را نفهمیده و در برابر حقیقت بایستند.

به نظر بنده در انقلاب اسلامی ما نیز این اتفاق افتاد. برخی اشخاص و گروه‌ها بعد از ارتحال حضرت امام(ره) به دنبال این بودند كه بخش دولتی كاهش پیدا كند و به یك معنا بحث خصوصی‌سازی تقویت شود و سرمایه‌هایی از دولت را در اختیار بخش خصوصی قرار دهند. در مسأله‌ی واگذاری، یك فرض این بود كه سازمان‌ها و نهادها و شركت‌های دولتی را به سرمایه‌داران بدهند تا آن‌ها كار اقتصادی‌ای را كه تا آن روز دولت انجام می‌داد، برعهده گیرند. این مدل را آقایان نپذیرفتند. ترس آن‌ها از این بود: سرمایه‌دارانی كه اصلاً تعلق خاطری به انقلاب ندارند، وقتی شركت‌های اقتصادی را در دست گرفتند و سرمایه‌شان بیشتر شد، تك قطبی شوند و به‌واسطه‌ی قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی پیدا ‌كنند و انقلاب را از بین ببرند. بنابراین نباید بخش‌های دولتی را در اختیار این بخش قرار داد.

 

بهترین راه این است كه بخش‌های دولتی در اختیار نیروهای انقلابی قرار گیرد و بخش خصوصی به آن‌ها واگذار شود. اما اكثر آن افراد پول نداشتند تا این شركت‌ها را خریداری كنند. بنابراین دولت به ثمن بخس این شركت‌ها را فروخت و به این بخش خصوصی واگذار كرد. جالب است كه آن‌ها آن ثمن بخس را هم نداشتند و آن را با گرفتن وام كم‌بهره یا بلاعوض تهیه كردند؛ یعنی هم پول از خزانه‌ی مملكت بیرون آمد و هم بخش‌های دولتی در اختیار بخش خصوصی قرار گرفت. این جریان سبب شد افرادی كه تا دیروز صدهزار تومان پول نداشتند، به قطب‌های اقتصادی در كشور تبدیل شوند. این یعنی ثروت بادآورده- كه رهبری هم بارها نسبت به آن هشدار دادند- سبب شد بعضی انقلابیون علیه انقلاب شوند. چرا؟ چون زمانی‌ كه انقلاب را در تعارض با ثروت خود دیدند، ثروت‌شان را بر انقلاب ترجیح دادند. یعنی تعلق خاطر آن‌ها به ثروت و جایگاهشان، بیشتر از تعلق به انقلاب است كه طبیعتاً در هنگام تزاحم، انقلاب قربانی خواهد شد.

 

اگر ثروت‌ها عادلانه و براساس مشاركت و سهام عادلانه توزیع می‌شد، این ثروت عظیم دست شخص خاصی قرار نمی‌گرفت كه در عرض چهار‌ پنج سال، تبدیل به قطبی در برابر انقلاب شود. به نظر من از مهم‌ترین عوامل ریزش‌ها، ساختار غلط اقتصادی و فقر یا ضعف قانونی است كه در فعالیت‌های اقتصادی وجود دارد.

 

  1. لجاجت؛

برخی شخصیتاً لجوج‌اند و به همین دلیل اصلاً دنبال منطق و استدلال نیستند. شاید در ابتدا نیز ظاهری منطقی داشته باشند اما وقتی به اصطلاح كم بیاورند، از هر ابزار غیرمنطقی استفاده می‌كنند تا حرف خودشان را به كرسی بنشانند. این اشخاص به لحاظ روحی و روانی نتوانسته‌اند این اشكال را در خودشان از بین ببرند و آسیب‌های درونی‌شان را اصلاح كنند. این كمبودها نیز می‌توانند در ریزش افراد تأثیرگذار باشند.

 

  1. ساده‌اندیشی؛

برخی اشخاص به‌راحتی نسبت به بعضی‌ دیگر اعتماد شدید می‌كنند و نسبت به بعضی دیگر هیچ اعتمادی ندارند؛ یعنی آن ذكاوت و بصیرت لازم را برای تشخیص ندارند. ما در تاریخ انقلاب كسانی داشتیم كه فقیه بودند، مجتهد بودند، ولی در عرصه‌ی سیاست بصیرت سیاسی نداشتند. چرا؟ دلیلش این است كه به یكی ‌دو نفر اعتماد می‌كردند و حاضر نبودند حرف و مستند دیگران را بپذیرند. این یك ویژگی شخصیتی است كه می‌تواند در بروز چنین پدیده‌ای مؤثر باشد.

 

  1. عامل معرفت‌شناختی؛

معمولاً روان‌شناسان و جامعه‌شناسان عوامل معلّلانه را آسیب‌شناسی می‌كنند نه عوامل مدلّلانه اما عامل معرفت‌شناختی از عوامل مدلّلانه است. بعضی افراد انقلابی هستند، تفكرشان تفكر انقلابی است ولی با مطالعه و اثرپذیری از حوزه‌ی علوم انسانی غربی و نظریات و گفتمان‌های مدرنیته و پسامدرنیته نظیر نظریه‌های دیرینه‌شناسی، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، هرمونتیك، ابطال‌گرایی و بحث‌های روش‌شناسی علوم طبیعی و انسانی به مرور زمان، دچار شكاكیت و نسبی‌گرایی می‌شوند. نسبی‌گرایی موجب می‌شود تا شخص به لحاظ فكری، از مكتب فرانكفورت و یا ابطال‌گرایی پوپر و یا هرمونتیك گادامر و... متأثر شود و به لیبرالیسم، سوسیالیسم، نئوماركسیسم و... اعتقاد پیدا ‌كند.

 

چنین شخصی دیگر نمی‌تواند در فضای اندیشه‌ی امام تنفس كند. اگر هم از امام می‌گوید، امام را براساس اندیشه‌ی هرمونتیك گادامر تفسیر می‌كند. اگر می‌گوید مردم، مردم را در فضای لیبرالیسم فرهنگی- سیاسی تفسیر می‌كند. وقتی امام از مردم می‌گفت، منظور امتی بود كه در نظام امت و امامت و در نظام ولایت‌فقیه معنا پیدا می‌كرد اما وقتی او می‌گوید مردم، مقصود مردم و جامعه‌ای است كه براساس تفكر اومانیستی و روش‌شناسی لیبرالیستی شكل گرفته است. بعضی انقلابیون به این شكل عوض شدند. البته این به‌خاطر ضعف مایه‌های فكری‌شان بوده است.

به تعبیر طرفداران نظریه‌ی گفتمانی، هر منظومه‌ی فكری، یك دالّ مركزی دارد؛ دالّ مركزی منظومه‌ی فكری شما گاهی اسلام جامعه‌نگر است و گاه اسلام حداقلی و سكولاریزم. وقتی سكولاریزم دالّ مركزی شد، امام، مردم و آزادی هم با سكولاریسم تفسیر می‌شوند.

 

البته بخشی از این آسیب ناشی از خطای بزرگ وزارت علوم است كه متأسفانه هنوز هم ادامه دارد. آن‌ها در حوزه‌ی علوم انسانی، بعضی از جوانان مذهبی را به بهانه‌ی ادامه‌ی ‌تحصیل و اخذ مدرك دكترا به خارج از كشور-مثل انگلستان- فرستادند. كسی كه آن‌جا درس بخواند و آن منظومه‌ی فكری را پیدا كند، دیگر مبنایش اومانیزم و نسبی‌گرایی می‌شود كه زایش این مبانی، لیبرالیزم و نئولیبرالیزم است. او اگر هم دَم از عدالت می‌زند، عدالت راولز را می‌گوید نه عدالت امیرالمؤمنین را. این‌كه رهبر معظم انقلاب از نهضت نرم‌افزاری و تولید علم سخن می‌گویند، یك معنایش این است كه اگر نتوانیم خودمان تولید علم كنیم، همیشه گرفتار ریزش هستیم.

 

با این اوصاف معلوم می‌شود كه چرا برخی نخبگان ریزش پیدا كرده و در مقابل اندیشه‌ی امام و رهبری می‌ایستند. البته این نیست كه بگویند ما مخالف امام هستیم؛ امام ‌امام هم می‌كنند، اسلام ‌اسلام هم می‌كنند ولی آن اسلام و مرجعیتی كه در پارادایم خودشان معنا می‌شود. البته نظام تلاشش بر این است كه كسی ریزش پیدا نكند، نظام پوست‌اندازی نكند و تا می‌تواند، آن‌ها را نگه دارد؛ ولی این حدی دارد و وقتی نپذیرند، خودشان جدا می‌شوند.

 

اما همان‌طور كه عوامل روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و معرفت‌شناختی در ریزش‌ها مؤثرند، در رویش‌ها نیز اثرگذارند كه به اختصار به آن می‌پردازیم:

 

  1. اخلاق و سعه‌ی صدر؛

باید اذعان كرد كه برای توجیه یك مسأله، همیشه به استدلال عقلی و فلسفی نیاز نیست. گاهی اوقات استماع سخنان دیگران با سعه‌ی صدر و احترام، می‌تواند در جذب و آماده‌سازی زمینه‌‌ی رویش‌ها به ما كمك كند.

 

  1. انتقال معرفت صحیح و پاسخ به شبهات؛

اگر بتوانیم با هم‌اندیشی و هم‌فكری پاسخ شبهات را بدهیم، می‌توانیم از ریزش‌ها جلوگیری كنیم. یك‌بار دانشجویی سُنی در كلاس درس گفت كه من طرفدار پلورالیسم دینی شده‌ام و از اسلام هم اعراض كردم. وقتی شبهه‌ را برایش حل كردیم، دوباره برگشت. یا دانشجویی قصد خودكشی داشت. در صحبت با او متوجه شدیم كه متأثر از اندیشه‌های نیچه است. وقتی انتقادات خود را راجع به اندیشه‌های نیچه مطرح كردیم، 180 درجه عوض شد.

 

  1. تربیت نیرو و محقق؛

تربیت آدم‌هایی كه بتوانند در جامعه تأثیرگذار باشند از دلائل مهم بروز رویش‌ها در نظام اسلامی است. ما نیاز به طلبه‌هایی نداریم كه فقط معلم یا محقق خوبی باشند؛ بلكه باید مبلّغ خوبی هم باشند؛ یعنی بتوانند در دانشگاه تبلیغ دین كنند، بتوانند مناظره كنند، دیدگاه اصیل اسلامی را به دنیا معرفی كنند. این مهم نیاز به تربیت دارد. زمانی آیت‌الله جوادی آملی به بنده فرمودند كه علامه‌ی طباطبایی ما را با بال و پرشان تربیت كردند. ما الآن به آن شیوه و كار علامه طباطبایی نیاز داریم تا بتوانیم به تعبیر رهبر فرزانه‌ی انقلاب، افسران نرم‌افزاری برای انقلاب تربیت كنیم.

ارزش های انقلاب مبنای ریزش ها ورویش ها

ارزش‌های انقلاب، مبنای ریزش و رویش

عبدالحسین كلانتری

 

یكم؛ تا كنون سخنان فراوانی درباره‌ی ریزش‌ها و رویش‌های انقلاب اسلامی ایران گفته شده است، اما اكثر این سخنان و تحلیل‌ها تنها از منظری سیاسی و ارزش‌گذارانه و با تأكید بر چهره‌ها و اشخاص، و نه روندها و بسترهای شكل‌گیری تضعیف و یا تقویت چنین ریزش‌ها و رویش‌هایی به این بحث پرداخته‌اند. در نگاه سیاسی به چنین موضوعی همین بس كه اولاً این موضوع تنها در هنگامه‌ی رقابت‌های سیاسی و نیز زمانی كه واقعه‌ی سیاسی حاد و خاصی حادث می‌شود در گستره‌ی عمومی رؤیت‌پذیر می‌شود و ثانیاً پرداختن به چنین موضوعی تقریباً تنها محمل نطق‌های سیاسی و تحلیل‌های ژورنالیستی واقع می‌شود.

 

البته این به معنای بی‌ارزش بودن چنین سخنان و تحلیل‌هایی نیست، چراكه چنین تحلیل‌ها و سخنانی در پایین‌ترین سطح نمودار دغدغه‌های فعالان سیاسی و مطبوعاتی یك جامعه می‌باشد. اما بحث بر سر آن است كه چنین دغدغه‌هایی را نمی‌توان در این سطح (سطح سیاسی و ژورنالیستی) و از آن بدتر با توسل به تحلیل‌های امنیتی و اطلاعاتیِ صرف پاسخ گفت، بلكه باید سعی نمود تا در تحلیلی "پویا" و "ایستا" و یا "درزمانی" و "همزمانی"، با ابتنای آن‌ها بر واقعیت‌های اجتماعی ایران و تحولات تاریخی آن به تحلیل آن‌ها پرداخت و از آن مسیر تحلیل پایدارتر و عمیق‌تری از این تحولات ارائه داد.

 

دوم؛ رویكرد جامعه‌شناختی به بحث ریزش‌ها و رویش‌های انقلاب، نظیر اتخاذ این رویكرد در مواجهه با نفسِ انقلاب، بیش از آن‌كه مانند تحلیل‌های سیاسی و اساساً علوم سیاسی به عرصه‌ی سیاست به صورت مستقل نظر بیاندازد، سعی دارد تا آن را در ارتباط با سایر عوامل و به‌طوركلی، عرصه‌ی اجتماعی قرار داده و با رصد نمودن تأثیر و تأثر متقابل آن‌ها بر یكدیگر، تحلیلی عینی از آن ارائه دهد. بر این مبنا، اگرچه سهم كنش‌گران سیاسی در چنین ریزش‌ها و رویش‌هایی نادیده گرفته نمی‌شود، اما از تأكیداتی كه تحلیل‌های سیاسی بر كنش‌گران دارند كاسته شده و بیش از آن به شرایط كلی اجتماعی‌ای كه منجر به چنین ریزش‌ها و رویش‌هایی شده است توجه می‌شود. از این فراتر، اساساً از منظر جامعه‌شناختی، برخلاف تحلیل‌های سیاسی، امنیتی و ژورنالیستی، نفس چنین ریزش‌هایی نه تنها غیرطبیعی نیست، كه نیز كاركردی نیز می‌باشد، كما این‌كه وقوع میزانی از جرم در جامعه نیز حالت طبیعی داشته و كاركردی بر آن مترتب است، بلكه تنها تغییر این نرخ و میزان است كه غیرطبیعی بوده و محتاج تأمل است.

 

سوم؛ تحلیل‌های جامعه‌شناسانه قاردند تا علاوه‌بر درنظر گرفتن عوامل سطح كلان و استفاده از تحلیل‌های نهادی، به بررسی عوامل سطح خرد و میانی و تأثیر گروه‌های اجتماعی نیز پرداخته و تصویر نسبتاً كاملی از عوامل مؤثر بر این ریزش‌ها و رویش‌ها نشان دهند. به صورت انضمامی‌تر، در نتیجه‌ی چنین تحلیلی می‌توان نقش و سهم هر یك از عوامل مدارس، دانشگاه‌ها، حوزه‌های علمیه، خانواده، گروه دوستان، مساجد، هیأت‌ها، روزنامه‌ها و رسانه‌های داخلی و خارجی، فضای كلی جهانی، عملكرد مسؤولین، احزاب و گروه‌های سیاسی قانونی و غیرقانونی و ... را سنجید.

 

چهارم؛ با آن‌كه تحلیل جامعه‌شناسانه از ریزش‌ها و رویش‌های انقلاب، وجوه متفاوتی از این بحث را مشخص می‌نماید و در قیاس با سایر تحلیل‌ها عمق و روایی بیشتری دارد، اما به جهت تعلق جامعه‌شناسی به گفتمان تجددی و استفاده‌ی صرف از ابزارهای آن از یك‌سو و تعلق انقلاب ایران به گفتمان اسلامی و سنتی از دیگر سوی، این نوع تحلیل نیز مشكلات خاص خود را داراست. كما این‌كه این مشكل در تحلیل كلیت انقلاب ایران نیز به‌خوبی خود را نشان داد. چراكه درحالی‌كه روایت‌های جامعه‌شناسانه از انقلاب‌های معاصر، برمبنای فلسفه‌ی اجتماعی و فلسفه‌ی تاریخ تجددی غرب، تمامی انقلابات را برمبنای حركت به‌سمت تعمیق تجدد و انسان‌محوری فهم و معنا می‌كردند و اساساً بازگشت دین به عرصه‌ی اجتماع را غیرممكن تلقی می‌نمودند، انقلاب ایران، انقلابی به‌نام خدا و با هدف حاكمیت او در جهان بود. بر این اساس، نه تنها لازم است كه در بحث ریزش‌ها و رویش‌های انقلاب به جرح و تعدیل و به‌عبارتی كلی، بومی كردن جامعه‌شناسی پرداخت، كه نیز از اساس باید فهم خود را عمق بخشید و سطوح فلسفه‌ی تاریخی و تمدنی را نیز منضم به تحلیل جامعه‌شناسانه كرد.

 

پنجم؛ از منظر فلسفه‌ی تاریخی و تمدنی، انقلاب ایران در جهان معاصر، تاریخ محتوم جهان را كه همان تجدد بود و در گفتمان‌های مختلف علمی صورت‌بندی می‌شد به چالش كشید و با ابتنای خویش بر محوریت خداوند در تمام اركان زندگی، زاویه‌ای با تمدن جدید ایجاد كرد. در این تمدن و فلسفه‌ی تاریخ كه برآمده از آیین دیرینه‌ی وحدانی ایرانیان، بالأخص دین اسلام بود، جهان و زندگی معنایی یافت كه با معنای آن در تمدن جدید اساساً متفاوت بود.

 

به عبارت دیگر، كلیت انقلاب اسلامی ایران رویش مجدد تمدن اسلامی در فضایی جدید بود. رویش تمدنی الهی در متنی سكولار. رویشی از زیر پوسته‌ی تجددی كه به‌صورت آمرانه و از بالا بر ایرانیان تحمیل شده بود. رویشی كه بهار مجدد خدامحوری را نوید می‌داد و سعی داشت تا در تمامی عرصه‌های زندگی خود را نمودار و شكوفا سازد. رویشی كه با رهبری امام شدت می‌گرفت و اساساً هر واقعه و موسمی كه معنای قدسی می‌یافت، ولو جنگ و ترور، آن را تشدید می‌كرد. رویشی كه مقام بندگی را به انسان بازمی‌گرداند و در مقابل نفس‌پرستی و انسان‌محوری دنیای جدید، خدامحوری را زمزمه می‌كرد. رویشی كه در مقابل عقل بریده از وحی مجدداً بر عقل متكی بر وحی تكیه می‌كرد و سعادت و شقاوت، و گذشته، حال و آینده‌ی خود را كلام پیامبران الهی معنا و فهم می كرد. رویشی كه...

 

ششم؛ با این وصف، بدیهی است كه چنین رویشی (انقلاب اسلامی ایران) با اتكاء به گفتمان اسلامی كه به صورت تاریخی در وجود انسان ایرانی نهادینه شده بود، نه تنها كلیت تمدن انسان محور جدید را ریزش فهم می‌كرد و سعی در حفظ فاصله از آن داشت، كه عمده‌ترین عامل ریزش درونی خود را نیز رسوخ و نفوذ آن تمدن در كوچه پس كوچه‌های وجودی و نهادی جامعه‌ی ایران می‌دانست و لذا سعی نمود تا با محوریت شعار "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" خلوص خود را حفظ نموده و به بالندگی خود ادامه دهد. این انقلاب با اتكاء به آرمان‌ها و ارزش‌های اسلامی به سرانجام رسید و تنها معیار برای رویش‌ها و ریزش‌های این انقلاب نیز همان آرمان‌ها و ارزش‌هاست كه به‌صورت مشخص در منابع سنتی دینی صورت‌بندی شده است.

 

به بیان دیگر، رویش‌های انقلاب تنها با اتكاء به گفتمان اسلامی و بازتولید آن در متن كنش‌های كلامی اقشار مختلف مردم قابل ردیابی است و ریزش‌های انقلاب نیز برمبنای دوری از همان گفتمان قابل فهم است. بر این اساس، قابل فهم است كه چرا جنگ هشت‌ساله با تمام خسارات آن رویش انقلاب بوده است و برخی از سیاست‌ها و برنامه‌ها كه در جهت دوری از گفتمان اسلام ناب گام برداشته‌اند علی‌رغم برخی ثمرات عینی و مادی، ریزش انقلاب محسوب می‌شوند. از این فراتر، برمبنای این ملاك و معیار، می‌توان روند ریزش و رویش انقلاب را به‌تماشا نشست و نشان داد كه چگونه برخی سیاست‌ها و برنامه‌های اجرایی خواسته یا ناخواسته در جهت ریزش انقلاب گام برمی‌دارند و برخی دیگر از آن‌ها در جهت رویش انقلاب.

 

هفتم؛ بنابراین اصلی‌ترین و عام‌ترین عامل رویش انقلاب بازتولید گفتمان اسلام ناب در برنامه‌ها و سیاست‌های اجرایی كشور و از آن مسیر در كنش‌های كلامی و غیركلامی افراد جامعه است و نیز اصلی‌ترین و عام‌ترین عامل ریزش انقلاب گسترش و نفوذ گزاره‌های تجددی و در نهایت تسلط گفتمان تجددی در حوزه‌های مختلف (سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی) جامعه و اقشار مختلف آن می‌باشد. به‌راستی آیا برنامه‌های اجرایی كشور در عرصه‌ها و حوزه‌های مختلف در جهت بسط و گسترش كدام گفتمان است؟