لا گفته‌اید و همت  الا نداشتید

اسماعیل محمد‌پور

 

آن وقت‌ها کرشمة بسیار داشتید

بازار داشتید و خریدار داشتید

آن وقت‌ها که هم‌نفس باد هرزه‌گرد

چشم طمع به سرو و سپیدار داشتید

چیزی نداشتید ولی هرچه هم که بود

در سایة ابوذر و عمار داشتید

اما «یقین» به خیمة ایمانتان نرفت

از بس نماز و روزة شک‌دار داشتید

برخواستید بی‌خبر از سفرة علی

با اهل نهروان، سر دیدار داشتید

قرآن به نیزه‌بردنتان آشکار بود

دین را برای درهم و دینار داشتید

کی از بهار سرخ، نفس تازه کرده‌اید؟

کی با نسیم سبز سر و کار داشتید؟

ای کاش جای «طلحه» و جای«زبیر» و «سعد»

یک حجم سبز، «میثم تمار» داشتید

رفت آن زمان که خون شهیدان، غریب بود

رفت آن زمان که گرمی بازار داشتید

سعی و صفا نرفته سراپا فلج شدید

از بس طواف کعبه نکردید کج شدید

حق نیست راهتان که به باطل رسیده است

کی بار کج درست به منزل رسیده است؟

«این راه راست بود» چنین گفت شیختان

«آتش گرفت و دود» چنین گفت شیختان

آتش گرفت و سوخت هر آن‌کس دروغ بود

باطل که لب گشود به حق، پس دروغ بود

غیرت نبود، مردی میدانتان نبود

خون شهید در رگ ایمانتان نبود

«لا» گفته‌اید و همت «الا» نداشتید

رنگ شهادتین به دل‌ها نداشتید

چیزی نمانده بود که شیطان بیاورید

پیغمبران تازه به میدان بیاورید

چیزی نمانده بود که شیطان خدا شود

صفین‌ها شروع و جمل‌ها به پا شود

تا چند نهروان و جمل آرزو شود؟

خون«ندا» مهل شتر سرخ مو شود

ظلمی اگر به خواهر من رفت... وای‌تان

خونی که از برادر من رفت... وای‌تان

خبر بريد دو سه شاخة تبر شده را